موسسه محک

    وب سایت ختم قرآن مجید

    وب سایت ختم صلوات

     

     

     


هیچ اتفاقی برای من نمی افتد
iconبازدید: 188 نمایش iconدسته: ادبیات, داستان و رمان, کتابها
هیچ اتفاقی برای من نمی افتد
امروز اولین روز نوزدهمین سالی است که در خارج هستم می خوام امروز را ثبت کنم اما مشکل این است که اینجا هیچ اتفاق مهمی برای من پیش نمی آید که ارزش ثبت داشته باشه.
پسر بزرگم علاوه بر کمک هزینه ی دانشجویی که دولت دانمارک به او می دهد و با وجود این که وام دانشجویی را هم می گیرد سالانه مقداری پول هم از ما می گیرد. پسر کوچکم که کلاس نهم است تا می شنود که من دستگیرهی در اتاق خواب را می چرخانم فرزی از تختش می پرد پایین و سلام نکرده می دود طرف حمام.
فرمت : PDF

(ادامه…)


icon برای دانلود اینجا کلیک کنید
داستان های زنان
iconبازدید: 347 نمایش iconدسته: ادبیات, داستان و رمان, کتابها
داستان های زنان
گنج :
ننه جون شما هیچ کدوم  یادتون نمیادش منو تازه دو سه سال بود به خونه شوور فرستاده بود حاج اصغر مو تازه از شیر گرفته بودم و رقیه رو آبستن بودم خاله این طور شروع کرد.
بچه مردم :
خوب من چه می توانستم بکنم؟ شوهرم حاظر بنود مرا با بچه نگه دارد بچه که ما خودش بنود مال شوهر قبلی ام بود که طلاقم داده بود. و حاظر هم نشده بود بچه را بگیرد.
لاک صورتی :
بیش از سه روز نتوانستند اما زاده قاسم بمانند هاجر صبح روز چهارم دوباره دغچه خود را بست و پیوه نوی را که وقتی می خواستند به این ییلاق سه روزه بیایند به چهار تومان و نیم از بازر خریده بود ور کشید و با شوهرش عنایت الله به راه افتادند.
فرمت : PDF

(ادامه…)


icon برای دانلود اینجا کلیک کنید
جشن فرخنده
iconبازدید: 115 نمایش iconدسته: ادبیات, داستان و رمان, کتابها
جشن فرخنده
ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سر حوض وضو می گرفت سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد : بیا دستت رو آب بکش بدو سر پشت بون حوله ی منو بیار.
عادتش این بود چشمش که به یک کداممان می افتاد شروع می کرد به من یا مادرم یا خواهر کوچیکم دستم را زدم توی حوض که ماهی در رفتند و پدرم گفت: کره خر یواش
همسایه مان داشت کفتر هایش را دان می داد حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای کفترها اینها دیگر ترسی ار من نداشتند سلامی به همسایه مان کردم که دخترش را شوهر داده بود ..
فرمت : PDF

(ادامه…)


icon برای دانلود اینجا کلیک کنید
کوری
iconبازدید: 118 نمایش iconدسته: ادبیات, داستان و رمان, کتابها
کوری

نویسنده : ژوزه ساراماگو
چراغ زرد کهربایی روشن شد. دو اتومبیلی که جلوتر از بقیه بودند پیش از قرمز شدن چراغ تند کردند. در خط کشی عابر پیاده چراغ مرد سبز روشن شد.بلاخر چراغ سبز شد مایشن ها مثل برق راه افتادند اما آن وقت بود که معلوم شد همه شان مثل هم تیز و فرز نیستند.ماشینی که اول خط وسط ایستاده تکان نمی خورد.هنوز چیزی نگدشته بود که چند راننده از مایشن پیاده شدند که ماشین وامانده را به گوشه ای هل بدهند تا راه بند نیاید. ولی مرد فریاد می زند که من کور شدم…
فرمت :  PDF

(ادامه…)


icon برای دانلود اینجا کلیک کنید
داستان رنگین کمان و آفتاب پرست
iconبازدید: 112 نمایش iconدسته: ادبیات, داستان و رمان, کتابها
داستان رنگین کمان و آفتاب پرست

ترجمه : رامین مولایی
سال ها پیش آفتاب پرست خودخواه و مغروری سایر حیوانات را تنها به این خاطر که نمی توانست رنگ خود را چون او تغییر دهند ریشخند می کرد.
همه حیوانات رنگ های زیبای او را تحسین می کردند ولی اخلاق زشت و فخر فروشی اش را نه.
آفتاب پرست مغرورانه نگاهی به آسمان انداخت و از دیدن رنگین کمان حیرتزده شد اما با حسادت گفت نه این یکی هم به زیبایی من نیست.
و بلبلی گفت : چگونه می توانی شکوه رنگین کمان را ببینی و تحسین اش نکنی ؟
اگر گرامی اش نمی داری مشکل آنچه از حقایق طبیعت به تو مو آموزد. دریابی اگر بخواهی می توانم تو را در شناختن بعضب از آنها یاری کنم..
فرمت : PDF

(ادامه…)


icon برای دانلود اینجا کلیک کنید
رابین هود
iconبازدید: 58 نمایش iconدسته: ادبیات, داستان و رمان, کتابها

رابین هود

رابین هود در حدود هفتصد سال قبل و در عهد پادشاهی ریچارد اول در انگلستان زندگی می کرد.
یک روز که رابین هود از جنگل می گذشت به گروهی از جنگلبانان بر خورد یکی از مردان آن گروه که به مهارت در تیراندازی شهرت داشت نسبت به رابین هود حسادت می ورزید و با دیده او شروع به متلک پرانی نموده با اشاره به آهویی که در دوردست ها داده می شد خطاب به رابین هود گفت : اگر می توانی آن آهو را با تیر شکار کن رابین هود هم که عصبانی شده بود بدون تفکر درباره عواقب این کار تیری در کمان گذاشت و بسوی آهو پرتاب مرد و آهو نثش بر زمین شد. رابین هود پا به فرار گذاشت اما جنگلبانها به تعقیب او پرداخت و آنقدر به او نزدکی شدند که دیگر امیدی به فرار نبود.

فرمت : PDF

(ادامه…)


icon برای دانلود اینجا کلیک کنید
چرا دریا توفان شد
iconبازدید: 76 نمایش iconدسته: ادبیات, داستان و رمان, کتابها

چرا دریا توفان شد

نویسنده صادق چوبک

شوفر سومی که تا آن وقت چرت زده بود و چیزی نگفته بود کاکا سیاه براق گنده ای بود که گل و لجن باتلاق رو پیشانی و لپ هایش نشسته بود. سر و رویش را گل و شل سفید شده بود. این سه تن با کهزاد که پایش پیاده رفته بود بوشهر از پریشب سحر توی باتلاق گیر کرده بودند و هرچه کرده بودند نتوانسته بودند از توی باتلاق رد بشوند.

فرمت : PDF

(ادامه…)


icon برای دانلود اینجا کلیک کنید
پیک نیک در ییلاق
iconبازدید: 64 نمایش iconدسته: ادبیات, داستان و رمان, کتابها

پیک نیک در ییلاق

خانواده دوفور از پنج ماه پیش برنامه ریزی کرده بودند تا در روز عید خانم دوفور یعنی پترونی در اطراف شهر پاریس غذا  بخورند. به این ترتیب چون بی صبرانه منتظر این پیک نیک بودند آنروز صبح کله سحر از خواب بیدار شده بودند.

آقای دوفور که درشکه شیر فروش را قرض گرفته بود خودش می راند گاری دوچرخ کاملا راحت بود.

فرمت : PDF

(ادامه…)


icon برای دانلود اینجا کلیک کنید
سایر صفحات سایت
Page 1 of 3612345678910111213...Last »