































نویسنده : ژوزه ساراماگو
چراغ زرد کهربایی روشن شد. دو اتومبیلی که جلوتر از بقیه بودند پیش از قرمز شدن چراغ تند کردند. در خط کشی عابر پیاده چراغ مرد سبز روشن شد.بلاخر چراغ سبز شد مایشن ها مثل برق راه افتادند اما آن وقت بود که معلوم شد همه شان مثل هم تیز و فرز نیستند.ماشینی که اول خط وسط ایستاده تکان نمی خورد.هنوز چیزی نگدشته بود که چند راننده از مایشن پیاده شدند که ماشین وامانده را به گوشه ای هل بدهند تا راه بند نیاید. ولی مرد فریاد می زند که من کور شدم…
فرمت : PDF








ترجمه : رامین مولایی
سال ها پیش آفتاب پرست خودخواه و مغروری سایر حیوانات را تنها به این خاطر که نمی توانست رنگ خود را چون او تغییر دهند ریشخند می کرد.
همه حیوانات رنگ های زیبای او را تحسین می کردند ولی اخلاق زشت و فخر فروشی اش را نه.
آفتاب پرست مغرورانه نگاهی به آسمان انداخت و از دیدن رنگین کمان حیرتزده شد اما با حسادت گفت نه این یکی هم به زیبایی من نیست.
و بلبلی گفت : چگونه می توانی شکوه رنگین کمان را ببینی و تحسین اش نکنی ؟
اگر گرامی اش نمی داری مشکل آنچه از حقایق طبیعت به تو مو آموزد. دریابی اگر بخواهی می توانم تو را در شناختن بعضب از آنها یاری کنم..
فرمت : PDF








رابین هود
رابین هود در حدود هفتصد سال قبل و در عهد پادشاهی ریچارد اول در انگلستان زندگی می کرد.
یک روز که رابین هود از جنگل می گذشت به گروهی از جنگلبانان بر خورد یکی از مردان آن گروه که به مهارت در تیراندازی شهرت داشت نسبت به رابین هود حسادت می ورزید و با دیده او شروع به متلک پرانی نموده با اشاره به آهویی که در دوردست ها داده می شد خطاب به رابین هود گفت : اگر می توانی آن آهو را با تیر شکار کن رابین هود هم که عصبانی شده بود بدون تفکر درباره عواقب این کار تیری در کمان گذاشت و بسوی آهو پرتاب مرد و آهو نثش بر زمین شد. رابین هود پا به فرار گذاشت اما جنگلبانها به تعقیب او پرداخت و آنقدر به او نزدکی شدند که دیگر امیدی به فرار نبود.
فرمت : PDF








چرا دریا توفان شد
نویسنده صادق چوبک
شوفر سومی که تا آن وقت چرت زده بود و چیزی نگفته بود کاکا سیاه براق گنده ای بود که گل و لجن باتلاق رو پیشانی و لپ هایش نشسته بود. سر و رویش را گل و شل سفید شده بود. این سه تن با کهزاد که پایش پیاده رفته بود بوشهر از پریشب سحر توی باتلاق گیر کرده بودند و هرچه کرده بودند نتوانسته بودند از توی باتلاق رد بشوند.
فرمت : PDF


پیک نیک در ییلاق
خانواده دوفور از پنج ماه پیش برنامه ریزی کرده بودند تا در روز عید خانم دوفور یعنی پترونی در اطراف شهر پاریس غذا بخورند. به این ترتیب چون بی صبرانه منتظر این پیک نیک بودند آنروز صبح کله سحر از خواب بیدار شده بودند.
آقای دوفور که درشکه شیر فروش را قرض گرفته بود خودش می راند گاری دوچرخ کاملا راحت بود.
فرمت : PDF






